قلبم هُری ریخت و با صورتی رنگ پریده به سمت آکتان برگشتم.
-هیـ... هیچی...
صابری از جایش بلند شد شلافه گفت:
-یعنی چی هی چی؟ آقای تهرانی دوست دخترت وسایلشو گم می کنه به من تهمت میزنه!
آکتان با اخم و جدیدت ازم پرسید:
-چیو گم کردی؟
برچسب:
نویسنده: ایلیا قاسمی