خرید بک لینک
شهر من …

روز ها را با رویای, زندگی کردن در کوچه پس کوچه هایت سر می کنم …

رویای, نفس کشیدن در هوایی که ارامش را برایم معنا می بخشد …

رویای, زندگی در شهری که گنبد طلایی حرم صاحبش مانند خورشید روزهای تابستان درخشان است و گرما میبخشد …

شهری که کم تر میبینی کنار خیابانی گاری نباشد و کسی پرتقال و سیب نفروشد …

شهری که سقایی را خوب دیکته کرده و کنار هر پیاده رو یک اب سرد کن به انتظار لب تشنگان است …

شهری که در گوشه کنارش زندگی جریان دارد به هر سو که مینگری یادی از خدارا در دل زنده میکنی …

درختان سر به فلک کشیده و بلند …

بهار غوغا به پا می کند و به بهشت طعنه میزند …

شهر من قم !

اولین بار است پاییزت را میبینم …

درختان زرد و نارنجی ات را …!

ابر های گرفته و نم ناکت را …

لمس قطره های شفاف باران روی دست های به سوی اسمان دراز شده ام ، بهترین حس دنیاست …

اینجا به دنیا نیامده ام …

می گویند وطن ادم جاییست که در آن چشمانت را باز کرده باشی …

اما من می گویم شهر ادم جاییست که در آن احساس غریبی و غربت نکنی … و انگار سال هاست که در انجا بزرگ شده ای …

من به ارزوهایم می رسم …

کاش که برسم …

روزی بیاید که روزمره ترین کارم قدم زدن در محوطه حرم باشد و نشستن در صحن امام خمینی … و درد و دل کردن با حضرت معصومه …

صبح های جمعه جمکران باشم … و با دعای ندبه تجدید پیمانی داشته باشم با …

شهر من …

میروم اما بدان روزی می ایم …

و برای همیشه میمانم …!

برچسب: نویسنده: ایلیا قاسمی تاريخ: شنبه 17 آذر 1397 ساعت: 7:25

صفحه بندی