دستم را پشتش انداختم و با حالت گریه گفتم:
-نه به خدا تو جنس بنجل خودمی...
خندید و خودش را عقب کشید.
-بنجل خودتی ایش!
اشاره ای به شلوار زخمی و پاره پاره اش کردم و با بدجنسی گفتم:
-معلومه!
-مده عزیزم مُد...
-باشه حالا بیا بریم بالا تو خیابون که نمیشه.
دستم را گرفت و سرخوش گفت:
-نخیر اومدیم دنبالت سه تایی بریم بگردیم! آکتانم رفته دم سوپری الان میاد.
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:39 توسط N E G I N|
برچسب:
نویسنده: ایلیا قاسمی